X
تبلیغات
داستانهای آدم زمینی - زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد
شعر ، داستان ، خاطره

یک شب دزد شبروی برای دزدی به بازار میره تا از سیاهی شب و خواب بودن مردم برای خالی کردن مغازه ای استفاده کنه . همینطور که داشته تو بازار میرفته و مراقب بوده که گزمه و شبگرد اون رو نبینند متوجه می شه که از یکی از مغازه ها نوری به بیرون می تابه  و صدای نجوای ضعیفی میاد . کنجکاو میشه و آهسته نزدیک میره و دزدانه داخل مغازه رو سرک میکشه . اون مغازه یک کارگاه پارچه بافی بوده و استاد پارجه باف داشته یک پارچه زری خیلی نفیس و بسیار زیبا رو میبافته . دزده با خودش فکر می کنه که بهتره همون اطراف بمونه تا هر وقت استاد پارچه باف خوابش برد بره و اون پارچه زربفت رو بدزده برای همین همون نزدیکی می مونه و استاد رو زیر نظر می گیره . استاد همینطور که میبافته یه چیزی رو مدام با خودش زمزمه می کرده . دزده گوش تیز می کنه ببینه این مرد تو این دل شب چی داره با خودش میگه . میشنوه که استاد در حال بافتن مرتب این دو جمله رو تکرار می کنه که « زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد . ای زبان سر را نگهدار » . دزده تا صبح همونجا می مونه ولی استاد هم تا صبح نمی خوابه و به کارش ادامه می ده . صبح که میشه استاد که کار پارچه رو تموم کرده بوده اون رو از روی کارگاه در میاره و توی یه بقچه می پیچه و از دکانش خارج می شه . دزد هم با کمی فاصله بدنبالش راه می افته تا در فرصت مناسب پارچه رو بدزده . استاد پارچه باف بطرف کاخ سلطان میره و اجازه ورود می گیره تا پیشکش گرانبهای خودش رو به سلطان تقدیم کنه دزده هم بدنبالش وارد کاخ می شه و نگهبانها هم که فکر می کنن اون همراه استاده جلوشو نمی گیرن . خلاصه استاد پارچه زربفت رو تقدیم سلطان می کنه . سلطان و همه درباریها وقتی که پارچه رو باز میکنند و نگاهش می کنند از اونهمه هنر و زیبائی و ظرافتی که در بافت اون بکار رفته و از رنگهای بدیع اون شگفت زده میشن و شروع به تحسین می کنند . بعد اظهار نظر ها شروع میشه و هر کدوم از درباری ها مورد مصرفی رو براش پیشنهاد می کنند . اختلاف نظر بین درباری ها زیاد میشه و در نهایت سلطان میگه بگذارید ببینیم خود استاد بافنده چه پیشنهادی داره . استاد بافنده هم بدون تامل میگه قبله عالم بهترین جا برای این پارچه اینه که اون رو روی مقبره شما پهن کنند تا همیشه اونجا بمونه . سلطان عصبانی می شه و دستور می ده این مرد گستاخ رو که آرزوی مرگ سلطان رو داره فوراً گردن بزنند . در همین موقع دزده خودشو وسط میندازه و میگه قبله عالم ، اگه امان بدید من رازی رو براتون فاش می کنم . سلطان میگه  امان دادم ، حال بگو چه رازی داری . دزده تمام داستان شب پیش رو تعریف می کنه و میگه قربان این آدم مشکلش اینه که اختیار زبونشو نداره و بدون فکر کردن حرف میزنه . قطعاً منظورش از بافتن این پارچه و پیشکش کردنش این نبوده که خدای ناکردن به شما آسیبی برسه .بلکه میخواسته حاصل زحمتش جائی باشه که همیشه دیده بشه . من تقاضا می کنم شما به بزرگواری خودتون اون رو ببخشید . سلطان هم که کمی آروم تر شده بوده هم بافنده و هم دزد راستگو رو می بخشه و به هر دو شون سله می ده و با دل خوش روانه شون می کنه . دزده به بافنده میگه دیدی که زبان سرخت برغم اونهمه تاکید که کردی داشت سر سبزت رو بر باد می داد . شانس آوردی که خدا منو دیشب سر راه تو قرارداد تا بدون اینکه بدونم حافظ جونت باشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 10:11  توسط ف.و |