X
تبلیغات
داستانهای آدم زمینی - شکفتن یک زندگی ( داستان کوتاه )
شعر ، داستان ، خاطره
زن جوان توی مطب دکتر نشسته بود و منتظر بود تا نوبتش بشه . از دست خودش خیلی عصبانی بود ، از دست شوهرش هم . آخه حالا چه وقت بچه دار شدن بود ، هنوز هزارتا کار نکرده داشت و هزار برنامه اجرا نشده . هنوز مدت زیادی از ازدواجشون نمیگذشت و او اصلا ً آمادگی مادر شدن نداشت . هنوز ترم دوم دانشگاه رو تموم نکرده بود و حالا درست وقت امتحانات این وضعیت پیش اومده بود . حال درست و حسابی نداشت . همش حالت تهوع ، همش سرگیجه و مدام دلش میخواست بخوابه . سر جلسه امتحان حالش بهم خورده بود و امتحان یه درس 4 واحدی رو که توش خیلی قوی بود خراب کرده بود . جرات نداشت حتی فکر سقط جنین رو به مخیله اش راه بده اما بارها دلش خواسته بود که این بچه بدنیا نیاد . حال تو مطب نشسته بود و انتظار براش کشنده بنظر می رسید . منشی دکتر اسمشو صدا کرد . اونقدر غرق افکار خودش بود که متوجه نشد . منشی دوباره صداش زد و گفت خانم ... حواستون کجاست ، بفرمائید تو . از جاش بلند شد و بطرف اتاق دکتر راه افتاد وجودش رو احساس های ضد و نقیض پر کرده بود . سرش گیج می رفت و بشدت احساس ضعف می کرد . تازه دو ماه از شروع حاملگی می گذشت و این اولین جلسه معاینه بود . دلش شور می زد . خانم دکتر با لبخند مهربانش به استقبالش اومد . اول کمی براش توضیح داد که حاملگی بیماری نیست بلکه یه حالت کاملاً طبیعیه و یه تجربه بی نظیر که می تونه خیلی دوست داشتنی باشه . بعد کمکش کرد که روی تخت دراز بکشه . دلشوره به اوج خودش رسیده بود . خانم دکتر گوشی دستگاه سونی کت رو روی شکمش گذاشت و صدای قلب بچه توی فضا پخش شد . بیکباره احساس کرد تمام وجودش گرم شد ، یه گرمای لذت بخش ، یه عشق واقعی تو قلبش جوونه زد . انگار بچه ش با صدای قلبش داشت اونو صدا میزد . وجودش پر از مهر شد و  توی دلش شروع کرد به قربون صدقه بچه ش رفتن . حال دیگه همه اون احساسهای ضد و نقیض جای خودشون رو به یک عشق عمیق دادن . حالا دیگه تکلیفش با خودش روشن روشن بود . حالا دیگه بچه ش رو می خواست ، با تمام وجودش . و حاضر بود بخاطر اون از هر چیزی بگذره . دیگه هیچ چیز دیگه ای براش اهمیت نداشت . چون کاملاً تو باورش نشسته بود گه یک زندگی تو وجودش جوانه زده  و اونوقت بود که کاملاً درک کرد مهر مادری یعنی چه .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 17:28  توسط ف.و |